سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رمضان مبارک

سلام به همه

همه خوبید که؟ 

ما که یک بار اومدیم آپ کنیم و کلی مطلب نوشتیم و آپ نشد. آخه تو راه دزفول بودیم و داشتم با تبلت و اینترنت 4?

استفاده می کردم ولی انگار تو مسیرجواب نمی داد.  با خودم گفتم حالا اینجا یه مطلب بزنم تو سایت زهرا بعد از این همه مدت ولی نشد.

خوب بعضی ها رو دیدید که همیشه وقت ندارند. برا من که همیشه سوال بوده چرا وقت ندارن و از خودم می پرسم چه کار می کنن که وقت ندارن به نظر من آدمی که همش میگه وقت ندارم یه جای کارش می لنگه یا الکی میگه یعنی داره بهونه میاره یا باید تو زندگیش تجدید نظر کنه آخه خسته نمیشی،اینقدر بگی وقت نداری یعنی باید به این فکر کنی که برا تو وقت نداره و داره به زبان بی زبانی میگه بابا دست از سرم بردار.

خوب بگذریم. اینا رو نوشتم چون نمی خواستم بگم وقت نکردم بیام مطلب بزنم و بگم به هر حال تنبلی هم بوده. لابد زهرا خانم بزرگ که شد می خواد بیاد خر ما رو بچسبه که چرا تو این مدت هیچی ننوشتید:-P

خداییش تا وقتی خودم بچه دار نشده بودم نمی فهمیدم بچه چقدر زحمت داره. اینقدر بچه دور و ورم دیده بودم که نگو.  همه خواهر و برادرهامذبچه داشتند و من حسابی بچه دیده بودم و به هر حال می دونستم تا حدی بچه چیه اما خداییش تا خودت بچه دار نشی و نیوفتی توش لمس نمیکنی. اولش که زهرا به ثنیا اومد فکر می کردم بچه بیشتر کار داره و به همین خاطر زیاد اذیت نشدم اما بعد از اینکه به چهار. دست و پا افتاد و علی الخصوص از وقتی که راه افتاد عملا زندگی ما مخصوص شده فقط زهرا یعنی اختصاصی زهرا و هیچ کاری دیگه نمی تونی بکنی نه اینکه وقت نکنی نه خانم نمیذاره یعنی اگه مند یه روز تا قبل از. اینکه خانم بیدار نشده از خواب کارهام رو نکردم که دیگه هیچی اون روز بیچاره دیگه و تقریبا پدر ت رو در میاره تا کارهات رو انجام بدی. به خاطر همینه که همش به هر کی که داره بچه دار میشه میگم الان تا میتونی استراحت کن تا برای بعدا انرژی داشته باشی. 

البته شاید یکی از دلایلی که زهرا اینقدر وقت ما رو میگیره نوع زندگی ما هم باشه و اون تنهایی و دور از خانواده بودن باشه که به هر حال برای ما و زهرا در کنار اون ها بودن وجود نداره مگر وقتی به عنوان مسافرت بری پیششون و اون هم چند ماه یک بار تفاق می افته و تمام این هت رو تا حدی که می تونیم ما باید براش پر کنیم. 

در یک مطلب مفصل از دانشجو بودن خودم و درس خواندن با زهرا حتما می نویسم. اما تا قبل از اینک. به آخر ترم برسیم و سر من حسابی شلوغ بشه زهرا رو هر روز پارک می بردم و حسابی بش خوش میگذشت همچی سرسره بازی میکرد که نگو. خانم بازی می کرد و من همش باید چها چشمی مواظبش بودم چون از همه کوچک تر بود و باید مواظبت می کردی که بقیه نندازنش. بعضی وقتها هم که بچه ها رو نگاه می کرد و البته بعضی وقتها انگار باشون مسابقه میداد جدی میگم واقعا باشون مسابقه میداد. اینقدر می بردمش پارک که از خونه که میومدیم بیرون و بش می گفتم زهرا کجا می خوای بری میگفت پارک.  خلاصه از وقتی دیگه آخر ترم شد و کلاس های من دیگه زیاد شد و یه مقدار کلاس حضوری داشتم از طرفی دو روز تو هفته هم کلاس فن ترجمه می رفتم دیگه خیلی وقت نکردم زهرا روببرم پارک. آها یادم رفت بگم که زهرا. ازچه سرسره هایی بالا رفته مثلا یه 20 تا پله. داشتند و ما از پایین نگاه می کردیم وحشت می کردیم ولی جیغ می زد و می گفت باید بزارید برم. حالا من دنبالش می رفتم ولی خودم می ترسیدم ولی می گفت باید بزارید برم. یا سرسره های پیچی رو که خیلی دوست داره. 

در هر حال حسابی با خانم خانما مشغولیم 



مطلب بعدی : پرش زهرا خانم از ارتفاع        مطلب قبلی : نماز زهرا