سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

چه حس خوبی داره زیارت رفتن با کسی که ...

 

به نام خدا

طلبه ای بود که به آیت الله بهجت خدمت می کرد. کارهای ایشان را انجام می داد، چای می برد خدمتشان. آمده بود مشهد. وقتی برگشت آقا پرسیدند کجا بودی؟

گفت :مشهد بودم.

آقا فرمودند: خب زیارت قبول. امام رضا را هم دیدی؟

گفت: نه آقا.

آقا با تعجب پرسیدند: یعنی مشهد رفتی امام رضا رو ندیدی؟

گفت: نه آقا  …. ما که .... !!!

فرمودند: یعنی تا به حال این همه رفتی مشهد امام رضا رو ندیدی؟

گفت: نه! ندیدم!

فرمودند: خوابشان را هم ندیدی؟ رفته بودی مشهد در خواب هم به سراغت نیامدند؟

گفت: نه!

فرمودند: پس مشهدی نشدی هنوز، نه!

گفت: نه ... آقا...

 

برگرفته از یکی از سخنرانی های آقای پناهیان

منبع : وبلاگ آسمان هفتم

گروهی از زوار امام رضا پیرمردی را دیدند که کوله باری از علف به دوش کشیده و با مشقت بسیار به خانه می برد. او را شماتت کرده که  پیرمرد زحمت دنیا رو ول کن نیستی. آخر بیا تو هم لااقل یک باربه مشهد سفر کن.

پیرمرد از آنها پرسید: شما که به زیارت آقا رفتید و به آقا سلام دادید، جواب گرفتید یا نه؟  می گویند: پیرمرد این چه حرفی است که می زنی. مگر آقا زنده است، سلام ما را جواب بدهد؟

پیرمرد می گوید: عزیزان، امام که زنده و مرده ندارد، ما را می بیند و سخنان ما را می شنود، زیارت که یک طرفه نمی شود.

آنان می گویند: آیا تو این عرضه را داری؟ وی می گوید آری، و ازهمان جا رو به سمت مشهد مقدس می کند و می گوید: "السلام علیک یا امام هشتم" و همه با کمال صراحت می شنوند که به آن پیرمرد به نام خطاب می شود که "علیکم السلام آقای فلانی"

 

منبع : کتاب برگی از دفتر آفتاب (در باره آیت الله بهجت)

ما که رفتیم مشهد ولی مشهدی نشدیم. امام رضا را ندیدیم! خوابش را ندیدیم! جواب سلامی نشنیدیم!

اما

چه کیفی  داره با کسی بری زیارت که میدونی امام رو می بینه! چه حس خوبی داره بری زیارت با کسی که میدونی آقاست که اول بش سلام می کنه!

همه ما شنیدیم که حضرت محمد به بچه ها سلام می کرد. در توحید مفضل آمده که هیچ طفلی نیست مگر اینکه امام را می بیند و با ایشان نجوا می کند. پس دلیل حرف قبلی من کاملاً مشخصه.

زهرای عزیز امام را که دیدی! چی بت گفت؟ سلام ما رو بش رسوندی؟

این بار رفتم مشهد و به امام رضا گفتم که من مادر زهرا هستم. هر لطفی که به زهرا می فرمایید، به من هم داشته باشید. هر دعایی که برای او می نمایید، برای من هم بکنید و خلاصه ....

زهراخانم دعا می کنم هر بار که زیارت امام رضا می روی، حضرت را ببینی. هر بار که به ایشان سلام می کنی، جواب سلامت را بشنوی.

 

 

خدایا کمکم کن که چنین فرزندی تربیت نمایم. خدایا عملم را به گونه ای تبدیل نما که چشمانم لیاقت دیدن امام را داشته باشد. گوشهایم توان شنیدن سلام امام را داشته باشد.  

 

 



      

اولین زیارت امام رضا (ع) زهرا

با سلام به همه دوستان

زهرا کوچولوی ما تو 10 ماهگی توفیق داشت که بره امام رضا (ع) زیارت کنه. زهرا خانم خیلی توی حرم احساس خوبی داشت. بخصوص رواقهای آینه کاری شده و خلوت وبزرگ خیلی اونو به وجد می آورد. البته معمولا بعد از نیم ساعت تا یک ساعت خسته می شد و همان فرصت کوتاه باید توسط ما مدیریت می شد تا بتوانیم هم به زیارت برسیم و هم زهرا اذیت نشود. در کل مسافرت خوبی بود بخصوص اینکه بعد از قریب سه سال و نیم این توفیق نصیب ما شد. زیارت با بچه 10 ماهه شاید سختی ها و محدودیتهای زیادی داشته باشه ولی اگه عمیق تر نگاه کنیم قطعا برکات و فیوضات بیشتری خواهد داشت. شاید فرصت زیارت مفصل و راحت هیچوقت فراهم نشد ولی معلوم نیست این زیارت از زیارت مفصلی که توش بچه ها اذیت بشن کمتر باشه. ما یکبار صبح توفیق داشتیم با زهرا نماز صبح حرم باشیم ولی وقتی دیدیم کم خوابی اونو اذیت می کنه دیگه با هم صبح حرم نرفتیم. میذاشتیم خوابش رو کامل بکنه بعد تو سرحالی اش اونو حرم می بردیم.

در ادامه عکسهای مسافرت مشهد را می گذارم. امیدوارم خدا نصیب همه مشتاقان زیارت آقا امام رضا (ع) بفرماید.

 

مسافرت مشهد زهرا - زیر زمین امام رضا (دارالمرحمه یا دارالرحمه)

 

مسافرت مشهد زهرا- صحن جامع

 

مسافرت مشهد زهرا- عکس آتلیه



      

عید فطر

بسمه تعالی

الان خیلی دیره که بخوام عید رو تبریک بگم. به هر حال نماز و روزه هاتون مقبول حق باشه و ان شاء الله ماه رمضان سال دیگر رو هم درک کنید.

با اومدن زهرا تقریباً تمام قسمت های زندگی ما دچار تغییر شده، حالا کم یا زیاد. مثل شب های قدر که در پست قبلی نوشتم و مسلماً عید فطر و نماز عید فطر هم تغییر کرده.

رفتیم نماز. امسال تهران بودیم و خیلی دوست داشتیم پشت سرآقا نماز عید رو بخوانیم. به جز سال اول ازدواج بقیه وقت ها دزفول بودیم و هرچند امسال هم می خواستیم بریم دزفول اما دوست داشتیم و ترجیح  دادیم نماز رو بخوانیم و بعد راه بیفتیم.

خلاصه زهرا رو گذاشتم جلوی سجاده، اومدم الله اکبر نماز رو بگم که دیدم صدای خانم دراومد. بغلش کردم و شروع کردم به نماز. رکعت اول آرام بود هر چند تمام مدت سرش خم به سمت پایین بود نمی دونم چی دیده بود که حواسش کلاً به اون بود.  رکعت دوم 2 تا از قنوت ها تمام شد که دیدم دیگه تو بغلم آرام نمیشه و همش صدا درمیاره و یا می خواد بیاد بالاتر یا می ره پایین. معلوم بود از وضعیتی که داره راضی نیست. گذاشتمش زمین. دیدم آرام شد ولی مهرم رو برداشت و مشغول بازی باش شد. یه کم بعد شروع کرد به رفتن و رفت صف پشتی. منم مجبور شدم رو کاغذ سجده کنم. خلاصه نمی دانم چیکار کرد. فقط دیدم بعد از نماز خانم هایی که پشت سرم بودن شروع کردن به عوض کردن مهر. یه مهر هم به من دادن. معلوم شد مهر من رو که برده رو یکی از سجاده ها گذاشته و مهر دیگری برده رفته سجاده بعدی و همین طور جابجا کرده بود. کلی از خانم ها حلالیت گرفتم. تو تمام مدتی هم که خطبه ها خوانده می شد. مجبور شدم بایستم و بغلش کنم. چون حوصله اش سر رفته بود و خوابش می اومد و گریه می کرد.

 



      

شب قدر ما

به نام خدای ماه رمضان


سلام

می خوام تعریف کنم شب های قدر امسال ما چه شکلی بود.

شب نوزدهم: اون شب خونه بابابزرگ زهرا بودیم آخه اونا احیاء دارند. حدود ساعت 11 بود که زهرا خوابید. گفتیم چه خوب. آخه زهرا شب که خوابید دیگه تا صبح می خوابه فقط وسطش بیدار میشه و شیر می خواد. حدود ساعت 2 تو اوج کارها و آخرهای مراسم دیدیم ای بابا بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن و هر کاری هم می کردیم گریه می کرد.  هر روشی را به کار می بردیم که گریه نکنه. فکرشو بکنید وقتی همه داشتند مراسم قرآن بر سر گرفتن رو انجام میدادن ما داشتیم حسنی گوش می دادیم که شاید آروم بشه و تا ساعت 5 این حالت ادامه داشت. فردا متوجه شدیم که یه دندون دیگه درآورده.

شب بیست ویکم: اون روز باز زهرا از عصر شروع کرده بود به گریه کردن و نق و نوق کردن. حسابی دیگه حالمونو گرفته بود. قرار شد بریم احیا خونه دایی زهرا. البته طبقه پایین احیا بود. من به شدت خسته بودم و اصلا ظهر نتونسته بودم بخوابم. وقتی رسیدیم اونجا زهرا تو ماشین خوابش برده بود و من یه راست زهرا رو بردم خونه داییش تا بخوابه بعد خودم رفتم مراسم. چند بار اومدم بش سر زدم تا اینکه حدود ساعت یک و نیم احساس کردم که از شدت خواب نمی تونم بیدار بمونم و رفتم یه کم بالا بخوابم که وقتی بیدار شدم دیدم ساعت 3 شده. زنگ زدم پایید گفتن قرآن بر سر هم تمام شده. اینم روز دوم.

شب بیست و سوم: شب قبلش ساعت 3 رسیدیم تهران. زهرا خواب بود. باباش هم گرفت خوابید. با خودم گفتم اگه کارها رو بذارم برای فردا زهرا نمیذاره انجام بدم بیدار موندم که کارها رو انجام بدم تا ساعت 8 صبح طول کشید و اون موقع بود که خوابیدم ولی تا خوابیدم زهرا بیدار شد یعنی ساعت 9 بیدار شد و نذاشت من بخوابم. عصر ساعت 5 کلاس داشتم ساعت 4 باید راه می افتادم و چون زهرا تا اون موقع اصلا نخوابید منم نتونستم بخوابم. بعد از برگشت ساعت 9 شده بود تا افطار کردیم و شام خوردیم از خستگی داشتم از حال می رفتم یه کم گفتیم استراحت کنیم بعد بریم. حدود ساعت 2 رسیدیم دانشگاه تهران. حاج آقا قرائتی داشت صحبت می کرد و البته زهرا هم بیدار شده بود. ساعت دو و نیم هم مراسم تموم شد. این هم شب سوم.

خلاصه این شب های قدر امسال ما بود. امیدوارم خدا تقدیر خوبی برای ما رقم زده باشد.



      

دندان درآوردن زهرا


به نام آفریدگار یکتا 

سلام

 

تا حالا فکر کردید چرا افراد برای دندان درآوردن بچه هاشون آش دندونی می پزن. منم درست نمی دونم این رسم از کجا اومده و هدف قدیمیا از این کار چی بوده

 

اما دندان درآوردن زهرا حکایت ها دارد.

 

زهرای گل ما از وقتی دوماهش بود فرآیند دندان درآوردنش شروع شد البته فقط فرآیندش. یعنی چی؟ یعنی از اون موقع  دست هاش همیشه تو دهنش بود. از صبح تا شب داشت دستاش رو می خورد بعد هم که پاش اضافه شد به قضیه وشست پاش رو هم می خورد البته اول بیشتر شست چپش رو می خورد بعد کم کم یاد گرفت و اون یکی رو هم می خورد. این قضیه ادامه داشت تا یاد گرفت که با دستاش چیزها رو بگیره و این دفعه دیگه بقیه ی چیزها می رفتن تو دهنش. همه چیزهایی رو که می تونست بلند کنه و بگیره تو دستش می رفتن تو دهنش اول دهنش رو باز می کرد بعد اونو می گرفت.و تمام این مدت همه می گفتمن که زود دندون درمیاره.  میزان علاقه مندیش به وسایل رو هم این مسئله مشخص می کرد. یعنی چقدر برن تو دهنش و چقدر به لثه هاش فشار بیارن. مثلاً ما کلی می رفتیم برا خانم اسباب بازی می خریدیم و بعد می دیدیم که چقدر بطری ماء الشعیر رو دوست داره سبد اسباب بازی هاش رو می ریزه و اونو برمیداره. این فرآیند ادامه داشت تا حدود 5 ماهگی که دیگه خیلی اذیتش می کرد یه روز میدیدی از صبح تا شب گریه می کرد بعد فردا می دیدی خبری نیست و اینجا بود که تعامل با زهرا واقعاً سخت شده بود از صبح تا شب نق و نوق  می کرد نمی ذاشت من به هیچ کاری برسم کاملا اخلاقش برگشته بود از اون دختر خنده رو تبدیل شده بود به بچه ای که همش نق نق گریه‌آورگریه‌آورگریه‌آورگریه‌آورگریه‌آورمی کرد و بالطبع غذا هم اصلا نمی خورد. البته من اون موقع دلیل رفتارهاش رو نمی دونستم و همش فکر می کرد که چرا این جوری شده همش این ور و اون ور، تو کتاب ها  و اینترنت دنبال دلیل بودم. گیج شدمگیج شدمگیج شدماز خودم می پرسیدم یعنی براش کم گذاشتم که این شکلی شده آخه چی شده بش سخت گرفتم.یعنی چی؟یعنی چی؟یعنی چی؟ از صبح تا شب باش بازی می کردم ولی یه لبخند هم نمی زد. واقعا خودم ناراحت بودم بچه ای که مدام می خندید شده بود یه بچه گریه رو. این وسط خوابوندنش هم معضل شده بود از صبح تا شب مشغول خوابوندش بودم یک ساعت شیر می خورد بعد تا می ذاشتم سر جاش دوباره بیدار می شد. تو گهواره تابش می دادم می خوابید دوباره یه ربع بعد بیدار بود خلاصه احساس می کردم همه وقتم رو براش گذاشتم ولی اصلا جواب نمی گیرم و این به شدت منو خسته کرده بودخسته کنندهخسته کنندهخسته کننده به خصوص که باباش هم به شدت درگیر درس و کار بود و خیلی کم تو خونه بود هر چند وقتایی که بود کمک می کرد ولی خودش به شدت درگیر بود. تا ماه رمضان که عملا احساس کردم به شدت خسته هستم واز طرفی شاید یه دلیل اخلاق زهرا تنهاییش باشه گفتیم بریم دزفول زهرا خانم اجتماعی بشه و از اولش هم اعلام کردم که من خسته ام و دارم میام که خستگیم دربیاد. حدود دوهفته دزفول بودیم اونجا بود که دیگه زهرا به شدت در رنج بود . از صبح تا شب گریه می کرد و به زحمت یه ساعت می خوابید. تا اینکه یه روز دیگه دیدم اصلا بچه آروم و قرار نداره یه بند داره گریه می کنه از صبح تا شب تونستم سه تا یه ربع بخوابونمش همش بیدار بود و گریه می کرد ولی دیگه دندانش دراومد یعنی تو 8 ماه و دو روزگی اولین دندان خانم دراومد و دو روز بعد دومین دندان رو درآورد. آفرینآفرینحالا زهرا 2 تا دندون داره . ولی کلی لاغر شد و لپاش رفت.وااااایوااااای

 

به نظرم الان داره زندگی می کنه . بازی می کنه . شادی می کنه . قبلاً با اسباب بازی هاش بازی نمی کرد ولی الان داره بازی می کنه . شیطنتش ده برابر شده. خیلی راحت می تونم بخوابونمش .یه دفعه شروع کرده به شیطنت و دیگه نمیشه جلوش رو گرفت. همش می خنده کافیه یه لبخند بش بزنی و اون برات بخنده و دوباره شده همان زهرای خوش خنده و شیطون خودم.

 

و اما آش دندونی ، به نظرم شاید یه نذر باشه برای دندان درآوردن بچه ها. برای خوشحالی اینکه بچه از این ناراحتی درآمده و خودشون هم راحت تر می تونن زندگی کنن.

 

البته هنوز نفهمیدم چرا همش بم می گفتن هر چی دیرتر دندان دربیاره بهتره. چون من دیدم که زهرا آب شد تا دندان درآورد.

 

نتیجه اخلاقی: اگه بچه دارید دعا کنید فرآیند دندان درآوردنش زود شروع نشه یا اگه شروع شد زود دندان دربیارهتبسم

 

 



      
<      1   2   3   4   5   >>   >